Saturday, May 17, 2008

با پرسپولیس بردیم و عشق کردیم


در سال 1314 شاه ادوارد دوم مهر خود را بر حکمی سلطنتی زد که این بازی را به عنوان چیزی پست و عامیانه و فتنه انگیز محکوم می کرد: « نظر به این که بر اثر کشمکش بر سر توپ های بزرگ سر و صدای زیادی در شهر به راه می افتد، که ممکن است متضمن مفاسد عدیده باشد، خداوند آن را ممنوع می کند»روایت« ادواردو گالئانو »نویسنده و روزنامه نگار اروگوئه ای از بازی فوتبال در کتابی با عنوان « فوتبال در آقتاب و سایه» سرشار از واکاوی های حیرت انگیز در ورزشی است که خواه نا خواه پیوندی عجیب با عرصه های اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی جوامع مختلف پیدا کرده است.او در ادامه این واکاوی به نکته هایی از این دست اشارات بی شمار می کند: « در 1349، ادوارد سوم فوتبال را در شمار بازی هایی قرار داد که « احمقانه و کاملا بی فایده» بودند و فرمانهایی در دست است که هنری چهارم در 1410 و هنری پنجم در 1447 علیه این بازی حکم امضا کرده اند. این موارد فقط موید این نکته است که ممنوعیت اشتها را تیزتر می کند زیرا که هر قدر بیشتر ممنوع اش می کردند، بیشتر بازی می شد. » بازی ای که باز به گفته این منتقد سرشناس: « به صورت نمایش در آمده است با چند قهرمان اصلی نمایش و تعداد زیادی تماشاگر: فوتبال برای تماشا. و آن نمایش به صورت یکی از سود آورترین کسب و کارهای جهان در آمده است» با این حال با همه فراز و نشیب هایی که فوتبال از بدو تولد تا کنون سپری کرده است، این ظرفیت را دارد که هر از گاه شما را بر جای خود میخکوب کند یا به واسطه یک نمایش خیره کننده روانه خیابان تان کند.توصیف« گالئانو» منطبق بر چنین وضعیتی است: « خوشبختانه هنوز می توانید در زمین بازی، ولو فقط یک بار در فواصل طولانی، فلان تخم جن جسور را ببینید که نمایش نامه را کنار می زند و مرتکب اشتباه فاحش دریبل کردن کل طرف مقابل، داور و جمعیت جایگاه تماشاگران می شود و این همه برای لذت شهوانی در آغوش کشیدن ماجرای ممنوع آزادی.»و اما واکنش تماشاگر به این پرنده از قفس رها شده چه می تواند باشد. بگذارید «گالئانو» برایمان این واکنش را به تصویر بکشد: « اینجا عاشق سینه چاک دستمالش را تکان می دهد، آب دهنش را قورت می دهد، زردآب اش را فرو می دهد، کلاهش را می جود،دعا می خواند و بد و بیراه می گوید و ناگهان با ابراز احساسات می ترکد، مثل کبک از جا می جهد تا غریبه کنار دستی اش را که از گل به شوق آمده در آغوش بکشد. وقتی آیین عشای ربانی بت پرستان به درازا می کشد عاشق سینه چاک بسیار می شود. او نیز همراه هزاران هوادار دیگر در این یقین شریک است که ما بهترین ایم...عاشق سینه چاک به ندرت می گوید: « باشگاه من امروز بازی می کند.» او اغلب می گوید: « ما امروز بازی داریم.» او می داند که خود او « بازیکن شماره ی دوازده» است که وقتی توپ به خواب رفته با شور و حالی که به پا می کند او را از خواب بر می انگیزد، همانطور که یازده بازیکن دیگر می دانند که بازی کردن بدون عاشق سینه چاک شان مثل رقصیدن بدون موسیقی است.»
به گمانم همه این توضیحات برای گفتن این نکته که فوتبال چه عنصر هیجان بر انگیزی در خود نهفته دارد کافی نیست. با این حال ما هم تحت تاثیر این گفته های گالئانوی عشق فوتبال، عاشقان فقیر فوتبال خود باقی می مانیم. و می گوییم: « با پرسپولیس بردیم و عشق کردیم.»


نقل قول ها از کتاب « فوتبال در آفتاب و سایه»نوشته « ادواردو گالئانو» ترجمه « اکبر معصوم بیگی» است. این کتاب را نشر « دیگر» در سال 1381 منتشر کرد.

Friday, May 16, 2008

عشق در زمان وبا


دارم کتاب« عشق در زمان وبا» اثر بی نظیر « گابریل گارسیا مارکز» را می خوانم. اثر این رمان بر روح و روان آدم همچون طعم عسل و بوی صمغ کاج های وحشی در هوای رم کرده ی یک بعد از ظهر پاییزی است که نم بارانش با ابرهایی متراکم بر صورت آدم می نشیند.این« محمد مطلق» عزیز آنقدر از این رمان تعریف کرد که از دیشب ،کتاب را از قفسه کتابخانه بیرون کشیدم و شروع به خواندنش کردم.فعلا راجع به ماجرای عشق عجیبی که در کلمه به کلمه این اثر بزرگ گنجانده شده و برای رسیدن به نتیجه آن، پنجاه و سه سال و هفت ماه و یازده روز و شب وقت لازم است، چیزی نمی گویم. بیش از صد صفحه از اثر را خوانده ام و هنوز زود است تا درباره نتیجه ای که نمی دانم سخن بگویم. همین قدر بگویم که« مارکز» بزرگ با ترفندی خاص خود در انتهای فصل نخست چنان غافلگیرتان می کند که اصلا انتظارش را نداشته اید. یعنی همانجا که احساس می کنید رمان دارد به فرجامی عجیب گرفتار می شود و زودتر از موعد به پایان می رسد ، راوی قدرتمند عنان کلمه و کلام در دست، شما را به جهانی دیگر پرتاب می کند. این است قدرت خیره کننده ادبیات. شب و روزتان را به کلمات بسپارید.مارکز به عادت خاص خود در صفحه صفحه این رمان آنچنان توصیفات عجیبی دارد که ناچار از بیان چند جمله از آن توصیفات هستم. البته ناگفته نماند که در رساندن معنای دقیق این توصیفات بی نظیر مدیون ترجمه « بهمن فرزانه» هستیم که بعد از چاپ چند ترجمه از این رمان، این اثر را با ترجمه دقیق تری به بازار کتاب فرستاد.
در فصل دوم، صفحه 101 این رمان، هنگامی که «فرمینا داثا» در کلیسا به ناگهان با « فلورنتینو آریثا» مواجه می شود، توصیف مختصر مارکز از وضعیت این برخورد چنین است: « چون روی نیمکت کلیسا بین پدر و عمه اش نشسته بود. تمام سعی خود را به کار برد تا بر خود مسلط شود و نگذارد کسی متوجه آشفتگی حالش شود. ولی در آن ازدحام خروج از کلیسا، در آن سیل جمعیت چنان او را نزدیک به خود حس کرد، چنان واضح تر از بقیه بود که بی اختیار با نیرویی مقاومت ناپذیر، همانطور که از وسط کلیسا به طرف در خروجی پیش می رفت سر خود را به عقب برگرداند، و آن وقت در دو وجبی چشمانش، دو چشم دید که از یخ ساخته شده بودند، چهره ای کبود و لب هایی که از وحشت عشق سنگ شده بودند.»
اما بخوانید این قسمت کوچک را که اولین مواجهه جدی میان این دو تن صورت می گیرد. همانجا در صفحه 104 که « فلورنتینوی» بخت برگشته از« فرمینا» می خواهد که نامه عاشقانه او را از وی بگیرد و بخواند. «فرمینا» در موقعیت دشواری قرار گرفته است: « فرمینا داثا قبل از این که به چهره او نگاهی بیندازد، با نگاهی مدور اطراف خودرا نگریست و دید که خیابان ها در آن حرارت خشکسالی همه متروک هستند و باد برگ های مرده درختان را در خود می پیچد و همراه می برد.
گفت: « نامه را به من بدهید.»
اما یک توصیف عجیب از حالت یک عاشق نزار به زمانی مربوط می شود که فلورنتینو خسته از عشق عذاب آور به توصیه یکی از دوستان شبها به میکده های اطراف بندر پناه می برد و بر خلاف دیگرانی که عشق اضطراری را در اتاقک های مسافرخانه ها می جویند، وقتی اندوهش شدت می گیرد...بخوانید: « هر وقت اندوهش شدت می گرفت به آنجا می رفت، در یکی از آن اتاقک های خفقان آور می نشست، در را به روی خود قفل می کرد و کتاب های شعر و رمان های مبتذل عاشقانه گریه دار می خواند. رویاهایش طرح تیره رنگ پرستوها را در لانه های روی بالکن بر جای می گذاشت...» و بعد ادامه ماجرا در جایی دیگر: « سالهای سال بعد ، وقتی سعی می کرد شکل واقعی محبوبه ای را به خاطر بیاورد که با کیمیای شعر به صورت دلخواهش در آمده بود، موفق نمی شد. نمی توانست تصویر او را در غروب های پاره پاره شده آن زمان بازسازی کند؛ نه حتی موقعی را که زاغ سیاه او را چوب می زد، آن ایامی که مشوشانه در انتظار جواب اولین نامه اش بود. ولی باز هم او را می دید که در نور کور کننده ساعت دو بعد از ظهر نشسته است؛ در جایی که در تمام فصل های سال بهار بود.تنها دلیلی که باعث شده بود در ارکستر لوتار توگوت، در گروه آوازه خوانان دسته جمعی، تکنواز ویلون باشد، این بود که ببیند پیراهن محبوبه اش چگونه با ارتعاش صدای آواز دسته جمعی، تکان می خورد و موج می زند. ولی درست همان مدهوشی کارها را خراب کرد.آن موسیقی آرام و صوفیانه اصلا با آشوب درونی او هماهنگ نبود. برای این که هیجانی در آن موسیقی به وجود بیاورد، با ویلون والس های عاشقانه زد و لوتار توگوت مجبور شد از ارکستر بیرونش کند. در همان ایام بود که شروع کرد به خوردن گل های گاردنیا که ترانزیتو آریثا در گلدان کاشته و در گوشه های حیاط گذاشته بود. به این شکل با خوردن آن گلها با طعم فرمینا داثا آشنا شد.»
نمی توانم تمام کتاب را اینجا و یک جا برایتان بنویسم. 542 صفحه خیره کننده در پیش است که قرار است تا ابد ادامه پیدا کند.
« عشق در زمان وبا» را« بهمن فرزانه» ترجمه و نشر« ققنوس » آن را چاپ و روانه بازار کرده است. سال انتشار، سال 85 است و قیمت پشت جلد آن هم 6500تومان می شود.الته اگر به چاپ های دیگر رسیده باشد احتمالا قیمتش فرق کرده است.

Sunday, May 11, 2008

كتاب «به من دروغ نگو»، اثري درخشان در حوزه روزنامه‌نگاري منتشر شد

نمايشگاه تمام شد و فرصت نكردم درباره كتابهايي كه خريدم مطلبي بنويسم.در كل دو بار رفتم نمايشگاه و بدون اتلاف وقت به غرفه هاي ناشران مورد علاقه‌ام سري زدم و برگشتم.در ميان ناشراني كه ديدم نشر « اختران» كتاب‌هاي بيشتري چاپ كرده بود كه بيشتر هم در حوزه‌هاي تاريخ و مطالعات اجتماعي بودند.كتاب ها همه فوق العاده‌اند و براي علاقمندان اين حوزه‌ها نكات بسيار مفيدي در بر دارند.اما در بين كتاب هايي كه اين ناشر چاپ كرده كتابي وجود دارد كه براي علاقمندان حوزه روزنامه‌نگاري خبري مسرت بخش به حساب مي‌آيد.البته گفتن اين نكته به معني اين نيست كه كتاب مربوط به آموزش روزنامه‌نگاري و از اين حرفها است.كتاب مورد نظر با نام« به من دروغ نگو» مجموعه‌اي ضروري از تاثيرگذارترين نوشتارهاي كاوشگرانه‌ي 60 سال گذشته در حوزه روزنامه‌نگاري است.«تي .دي. آلمن»، روزنامه‌نگار آزاد آمريكايي و افشا كننده‌ي « جنگ پنهان» سازمان CIAعليه كشور لائوس، مي‌گويد،اين كتاب نه فقط مجموعه‌اي از درخشان‌ترين نمونه‌هاي گزارشگري كه نيز فراخواني به انديشه و عمل براي همه آناني است كه به جهاني استوار بر پايه‌هاي شرافت و عدالت براي نوع بشر مي‌انديشند. اين اثر توسط « جان پيلجر» ويراستاري شده و اين استاد روزنامه‌نگاري علاوه بر مقدمه كتاب براي هر يك از گزارش‌هاي چاپ شده در كتاب مقدمه‌اي نيز نوشته است.« جان پيلجر»، استاد دانشگاهcornellو روزنامه‌نگار كاوشگر مقيم بريتانيا و استراليا، تاكنون براي گزارش‌ها ، كتاب‌ها، و فيلم‌هايش بيش از بيست جايزه از جمله دو بار جايزه‌ي« ژورناليست سال»(بالاترين جايزه ژورناليستي بريتانيا)،« جايزه صلح رسانه‌ها»از سازمان ملل متحد، جايزه اسكار براي گزارش‌هاي تلويزيوني و چند جايزه ديگر شده است.« تي. دي. آلمن» خواندن كتاب « پيلجر» را همچون سفري از ميان 60سال تاريخ معاصر جهان مي‌داند.سفري كه با گزارش دلخراشي از كوره‌هاي آدم سوزي داخائو در سال 1945 آغاز مي‌شود و با گزارش‌هايي از جنگ عراق به پايان مي‌رسداين كتاب بزرگداشتي از گزارش‌هاي شجاعانه و اغلب تكان دهنده است و طيفي از بهترين مقالات را پوشش مي‌دهد، از افشاگري‌هاي « سيمور هرش » درباره جنگ ويتنام تا افشاگري‌هاي « اشلوسر» درباره صنعت غذاي فوري و مطالب ادوارد سعيد فقيد درباره اسلام و تروريسم.
مطالعه اين كتاب را به همه روزنامه‌نگاران و دوستان اهل مطالعه توصيه مي‌كنم. با مطالعه اين نمونه‌هاي درخشان مي‌توان به دركي جامع از فرم گزارش‌هاي موفق پي برد. نثر‌هاي درخشان اين روزنامه‌نگاران ، نوشته‌هايي به وجود آورده كه كلمه به كلمه‌اش روح و جان آدمي را تكان مي‌دهد.
پي نوشت:نازنين لطف كرده و آدرس سايت جان پيلجر را برايم فرستاده كه با تشكر از او اين آدرس را براي علاقمندان معرفي مي‌ كنم
سايت جان پيلجرwww.johnpilger.com

Friday, May 09, 2008

داستان تلخی این روزها

نوشتن این روزها برایم دشوار شده است. در یک کلام، تلخم. در این تلخی نابهنگام هوس نوشتن به سراغم آدمده است. موضوعات زیادی است که دوست دارم درباره شان بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نمی رود. دلم می خواهد ماجرای امروز را در مترو بنویسم، ولی حین نوشتن دل و دستم نا تمام می ماند. می خواهم حسم را از دیدن فبلم هایی که روز گذشته دیده ام بنویسم ،اما آنقدر تلخم که حسم به نوشتن راه نمی برد. می خواهم راجع به تازه ترین کتاب هایی که دیده یا خوانده ام بنویسم، باز هم در می مانم. حتی الان که دارم یک مویسقی بسیار زیبا را می شنوم دوست دارم راجع به همین موسیقی چیزی بنویسم، باز هم نمی توانم. در این نتوانستن چه حکمتی نهفته است، نمی دانم.تلخم، تلخی بیهوده ای تمام وجودم را در بر گرفته است. دوستانی داشتم که اکنون نیستند، خاطراتی داشتم که به وقت اندوه به آنها پناه می بردم. عجیب تر آنکه خاطره نیز اکنون راهی به رهایی نمی برد. با خود فکر می کنم؛ پیر تر شده ام.در تنفس هر روزه ام نقصی است که خود آن را حس می کنم.عجیب تر آنکه به شدت نیازمند هم صحبتی انسانی هستم که دغدغه فقر و درد و بیکاری و عشق و محبت نداشته باشد،دغدغه جنگ و وحشت و طلسم و زلزله نداشته باشد. در یک کلام، بی پناه تر از همیشه ام.

Saturday, April 26, 2008

زیباترین اس ام اس

تو زندگی ما آدما یه لحظاتی هست که نه با خوندن کتاب، نه با دیدن فیلم، نه با صحبت با دیگرانی که به هر طریقی تحت تاثیرمون میذارن نمی تونه پر بشه.اما تو همین مواقع یه اتفاقی میتونه شما رو به هم بریزه. این به هم ریختن به معنی این نیست که شما دچار بحران روحی و از این حرفا شدین، بیشتر به معنی یه فرصته که فکر کنین، تامل کنین و از این حرفا...من حالا تو این وضعیت قرار گرفتم. اینکه چه فکری به سراغم اومده و چه جوری تحت تاثیر قرار گرفتم هم یه چیز شخصیه و به نظرم اونقده مهم نیست که برای دیگران بازگو بشه. اما به نظرم رسید که علتش رو با دیگران میشه مطرح کرد. این دنیای اس ام اس هم دنیای جالبیه که میشه درباره اش مطالب زیادی نوشت. همیشه از این که یه اس ام اس میاد رو موبایلم برای خودم به شخصه این حس رو تجربه کردم که نا خودآگاه بازش کنم و ببینم چی نوشته، حتا اگه اس ام اس تبلیغاتی باشه. در خیلی از موارد جوابی ندارم.حتا اگه از طرف یه دوست باشه .اگه حالم خوب باشه جواب میدم،اگه نباشه ممکنه چند روز طول بکشه تا جواب بدم. خیلی وقتا هم شده جوابی نداشتم.این یه حس شخصیه. اما الان یکی از دوستام یه اس ام اس رو برام خوند که به نظرم ادبی ترین اس ام اسی بود که تا حالا دیده و شنیده بودم. این هم البته نظر شخصیه منه، شاید دیگران با این نظر موافق نباشن اما ترجیح خودم این بود که حس خوندن این اس ام اس رو با دیگران در میون بذارم. توضیح اضافی ندم. اس ام اس این بود:
مهربانی را وقتی دیدم که کودکی،خورشید را در دفتر نقاشی اش سیاه کشید تا پدر کارگرش زیر نور آفتاب نسوزد


Sunday, April 13, 2008

درباره رودهای ژرف اثر خوزه ماریا آرگداس

«مصطفی مفیدی» مترجمی که پیش از این با ترجمه آثاری از کارلوس فوئنتس، خولیو کورتاسار و ارنستو ساباتو نام خود را به عنوان یکی از مترجمین آثار ادبی آمریکای لاتین به ثبت رسانده بود، این بار اثری از «خوزه ماریا آرگداس» را ترجمه و روانه بازار کتاب کرده است. این اثر « رودهای ژرف» نام دارد و توسط انتشارات« نیلوفر» چاپ شده است.خوزه ماریا آرگداس نویسنده ای پرویی است و در انتهای همین اثر، مترجم نقدی از ماریو بارگاس یوسا دیگر نویسنده بزرگ پرویی را بر این اثر نیز ترجمه کرده که در پی گفتار اثر آمده است.به گمانم این کتاب اولین رمانی باشد که از این نویسنده یعنی «آرگداس» به فارسی ترجمه و روانه بازار می شود.آرگداس در روند کاری خود در سه حوزه نوشتاری یعنی رمان، شعر و گزارش های قوم شناختی فعالیت کرده است.« یوسا» در نقدی که بر این اثر نوشته چنین آورده است: « رشته ارتباطی که وقایع این کتاب حسرت بار ، و گاه شور انگیز را به هم می پیوندد خاطرات کودکی است آزار دیده از اصل و نسب دوگانه خویش، کودکی که در دو جهان متخاصم ریشه دارد.پسر سفید پوستان، بزرگ شده نزد سرخپوستان، و بعد بازگشته به جهان سفید ها...او این امتیاز را نیز دارد که تضادی غمبار را بین دو جهان بیگانه که یکدیگر را نفی می کنند و نمی توانند حتی در وجود خود او به آسانی همزیستی کنند بر انگیزد...کتاب رودهای ژرف از خاطرات خود نویسنده منشا می گیرد؛ از آن خاطرات قصه ای سر بر می کشد که شخصیت اصلی آن، به نوبه خود از واقعیتی شکننده، که تنها در حافظه خود او زنده است، تغذیه می کند...زبان آرگاداس، هر گاه که گل ها، حشره ها، سنگ ها و نهرها را وصف می کند بهترین لحن را به خود می گیرد. واژگان او هرگونه تلخی و زمختی را وا می گذارد، به لطیف ترین و دلپذیر ترین واژه ها می پیوندد،جاندار سخن می گوید؛سخن اش همچون موسیقی شیرین می شود، و خواننده را با تخیل شورانگیزش به وجد می آورد.
در پایان سال 1969 «خوزه ماریا آرگداس» با شلیک گلوله خودکشی کرد. در آخرین نامه اش نوشت: « من اکنون صحنه را ترک می کنم، زیرا احساس می کنم و به احساسم اطمینان دارم، که دیگر انرژی و الهام ضروری برای ادامه کار و در نتیجه توجیه زندگی ام ندارم.» ما نمی توانیم بدانیم که این سخن درست است یا نه، که آیا او دیگر واقعا قدرت و اراده نوشتن کتاب هایی مانند آنها که از خود باقی گذاشته است را نداشته است. ولی آنچه می دانیم این است که با کشیدن ماشه در لحظه ای که وی احساس می کرد رسالت و وظیفه اش به مخاطره افتاده است بزرگترین سرمشق درستکاری و صداقتی را که یک نویسنده می تواند ازخود نشان دهد برای ما بر جای گذاشته است.»
« رودهای ژرف» 368 صفحه با تیراژ 2200 نسخه از سوی انتشارات نیلوفر چاپ و روانه بازار کتاب شده است.

Friday, April 11, 2008

وسوسه عشق،روایت پیروزی یا شکست؟


wong kar wai اثر my blueberry nights
فیلمی زیباست که روایت ساده ای از عشق و دوست داشتن را با پرداختی دلنشین به مخاطب ارائه می دهد.کارگردان روایت ساده خود را از کافه ای آغاز می کند که کافه داری جالب آن را می چرخاند.حرکات دوربین بر گونه ای عدم تمرکز استوار است. فیلمبردار در تصویر برداری بسیاری از پلان ها به عمد اساس کار را براستفاده از دیگر اشیای موجود در کافه برای به تصویر کشاندن صحنه های فیلم قرار داده است.او در استفاده از این شیوه که هماهنگی عجیبی هم با داستان فیلم پیدا کرده استادانه عمل می کند. داستان فیلم در یک نگاه کلی به دوست داشتن و دوست داشته شدن باز می گردد، با این حال روایت شکست هم به زبانی دیگر در دل صحنه ها گنجانده شده است.آدمهای فیلم همه ما به ازای بیرونی دارند . با غم ها و درد های معمولشان. در همان ابتدای داستان ما بعد از آشنا شدن با صاحب کافه با دختری مواجه می شویم که یکی از مشتری های کافه محسوب شده و از دوست خود ضربه دیده است. آشفتگی دختر در رفتار او با کافه دار مشخص است. او به کافه دار کلید آپارتمانی را می دهد تا در صورت مراجعه دوستش کافه دار این کلید را به او بر گرداند. نقطه کلیدی داستان در همین تصاویر اولیه چنان گنجانده شده که دیگر عزم و اراده شما را برای نا تمام گذاشتن فیلم از بین می برد.دختر پس از تحویل کلید ها به کافه دار، چند ساعت دیگر باز می گردد و از مرد کافه دار درباره صاحب کلید سوال می پرسد.اما کسی برای بردن کلید به کافه نیامده است. ناراحتی دختر در این صحنه دلالتی است بر تنهایی ادامه داری که در صورت مراجعه صاحب کلید اتفاق نمی افتاد. مرد کافه دار ظرفی پر از کلید به او نشان می دهد که صاحبان همه آنها راویان داستان مشترکی از شکست بوده اند.عمر بعضی از کلید ها به چند سال می رسد. مرد کافه دار داستان یک یک کلید ها را برای دختر بازگو می کند و در برابر پرسش دختر مبنی بر چرایی دور نینداختن آن کلید ها جمله ای به این مضمون می گوید:« اگه اونا رو دور می انداختم، اون درها برای همیشه بسته می موند .»حرکت قطار و استفاده از آن در همین تصاویر اولیه در متن برخورد های کافه دار و دختر نشانه ای آشکار برای به تصویر کشیدن سیر زمان در روایت شکست و پیروزی آدمهاست. این استفاده از نشانه های زمانی درادامه داستان با نشان دادن روزهایی که دختر از مرد کافه دار جدا شده و به شهری دیگر می رود نیز ادامه پیدا می کند.
با دیدن این فیلم جذاب و دلنشین که از ریتم سریعی هم برخوردار است همانگونه که اشاره شد، روایت ساده ای از شکست، دوستی و علاقه های موجود میان آدمها را مشاهده می کنیم.تاکید بر نشان دادن پوکر بازان حرفه ای که پیروزی و شکست برایشان دیگر واجد آن ویژگی معمول در نزد سایر انسانها نیست، کارگردان به عمد می خواهد نقبی به زندگی معمول انسانها بزند که در زمانه کنونی معیاری برای سنجش باختهایشان در اختیار ندارند.اینجاست که عشق به تعبیر زیبای «کارلوس فوئنتس» نویسنده نامدار مکزیکی به معیاری برای سنجش همین باختها بدل می شود. با این حال کارگردان می کوشد تا از همین عشق معیاری هم برای پیروزی نشان دهد.با دیدن این فیلم یاد جملاتی از« زیگمونت باومن» افتادم . فیلسوفی که در کتاب« عشق سیال» به تبیین ناپایداری پیوند های انسانی، شکنندگی غریب آن و احساس نا امنی ای که این شکنندگی پدید می آورد پرداخته است.تحلیل نهایی این نوشته را به جملات اندیشمندانه « باومن» واگذار می کنم، آنجا که می نویسد: « شکنندگی شگرف عشق، دست در دست امتناع منحوس آن از سرسری گرفتن این آسیب پذیری وشکنندگی، در همین امر نهفته است. عشق می خواهد سلب مالکیت کند، ولی در لحظه پیروزی با بدترین شکست خود رو به رو می شود. عشق تلاش می کند منابع تزلزل و تعلیقش را مدفون سازد؛ ولی اگر به انجام دادن این کار موفق گردد، به سرعت شروع به پژمردگی می کند- و از میان می رود...مبارزه طلبی، جاذبه و فریبندگی دیگری هرگونه فاصله ای را، هر قدر کوچک و ناچیز، به نحو تحمل ناپذیری زیاد می کند...عشق مادامی که زندگی می کند، در آستانه شکست پرسه می زند. در حالی که پیش می رود، گذشته اش را زایل می کند؛ پشت سر خود هیچ سنگر مستحکمی باقی نمی گذارد، یعنی سنگری که در هنگام دشواری و گرفتاری بتواند به جانب آن عقب نشینی کند و در آن پناه گیرد. عشق از آینده و رخدادهای آن آگاه نیست. عشق هرگز آن قدر اعتماد به نفس نخواهد داشت که ابرها را پراکنده سازد و اضطراب را فرو نشاند. عشق وامی است که از آینده ای نا معلوم و مبهم می گیریم.عشق ممکن است به اندازه مرگ هراسناک باشد، و اغلب نیز چنین است؛ تنها تفاوتی که دارد این است که، بر خلاف مرگ، این حقیقت را با تب و تاب میل و هیجان می پوشاند. معقول است که تفاوت میان عشق و مرگ را مثل تفاوت جاذبه و دافعه بدانیم. گرچه، در صورت تامل بیش تر، نمی توانیم تا این اندازه مطمئن باشیم. بنا به قاعده، وعده های عشق از عطایای آن ابهام کمتری دارند. بنابراین، وسوسه عاشق شدن، شدید و مقاومت ناپذیر است، ولی جاذبه فرار از عشق نیز همین طور است. وسوسه جستجوی گل بی خار همیشه با ماست و مقاومت در برابر آن همیشه دشوار است.»(عشق سیال ص29-30)

Thursday, April 10, 2008

تنفس در هوای شعر

چه لذتی دارد خواندن شعر های زیبا وقتی که دلت شعر می خواهد و کلام و کلمه شاعران بند بند وجودت را تکان می دهد. سرخوش و بازیگوش می شوی، کتاب های شعر را دوره می کنی، به هم می ریزی، دیوانه می شوی، از سر و کول کلمات بالا می روی.این هم از انتخاب های امشب من.

1-از کتاب « ملاح خیابانها» اثر زیبای شمس لنگرودی


بی سر/خواب تو را می بینم/بی پر/به بام تو می پرم،/انگور سیاهم/به بوی دهان تو شراب می شوم/سمندر تشنه ای که زیر شعله،چشمه آب جسته منم/نوروز منی تو/با جان نو خریده به دیدارت می دوم/شکوفه های توام من/به شور میوه شدن در هوای تو پر می کشم./تو،طلسم آب شده در هوا، شش های مرا، تسخیر کرده ای./پرنده های توام/دام و رام توام/باروت توام/در دهان تفنگم بگذار و پرنده های پرستارت را صید کن./ساق نازک تاک/به شوق بوسه های تو بر زانو راست می شود/آفتاب/به جست و جوی تو در بادها سرگردان مانده است/صدفها کورند/تو شناور آب هایی، به حسرت صیدی در باران پلک می زنند/بادها کورند/تو اینجایی و آشیان عقابان را می جویند./ساعت برای لحظه شماری دیدار توست/عقربه ها کارد های تکه تکه کننده انتظارند/ای لرزه دقیقه موعود/انتظار شادمانه پایان تن!/شیرازه دیوان شمس!/شعر های من اینک/که مثل ریشه پراکنده است/دیوان من اینک/که پرکنده پراکنده است/انگشت سلیمان!/دیوان مرا هم ببند.


2- این هم یک انتخاب از میان مجموعه شعر« ساعت10 صبح بود» اثر «احمد رضا احمدی».این شعر« صبح» نام دارد.


صبح تو به خیر/که ساعت حرکت قطار را به من غلط گفتی/ که من بتوانم یک روز دیگر در کنار تو باشم/دوستان من ساعت حرکت قطار را/در شب گذشته به من گفته بودند/بر شانه های تو خزه و خزان روییده بود/تو توانستی با این شانه های مملو از خزه و خزان/سوار قطار شوی/دستانت را تا صبح نزد من/به امانت نهادی/نان را گرم کردی به من دادی/دیگر در سکوت تو کنار میز صبحانه/ما طلاها و سنگ های فیروزه جهان را/تصاحب کردیم/سکوت تو را چون مدالی گرم و نایاب/بر سینه آویختم/هر روز در آینه به این سکوت خیره می شدم/سپس روز را آغاز می کردم/می خواستم زیر پای تو را پس از صبحانه/از آفتاب فرش کنم/دندان های تو ارج و قرب فراوان داشت/ که نان بیات شده ی خانه ی مرا/گاز زدی/ما/من و تو/چگونه به صدای پرندگان رسیدیم/که کنار پنجره از سرما جان باختند/پرندگان بی آشیانه را همیشه دوست داشتی/اما دیگر عمر آنان تکرار نمی شد/هم چنان که عمر من و تو هم/دیگر تکرار نمی شد.


3- از محسن فرجی عزیز که لذت خواندن مجموعه شعر زیبای « یک بسته سیگار در تبعید» اثر «غلام رضا بروسان» را به من بخشید با چه کلماتی می توانم تشکر کنم؟این شعر را از این مجموعه انتخاب کرده ام.محسن عزیز همه کلمات در دهانت شعر شوند.این شعر را از این مجموعه انتخاب کرده ام. امیدوارم شما هم به این اشعار بسیار زیبا دسترسی پیدا کنید.نام شعر « آشتی» است.


مهربانی ات را با گلها در میان بگذار/با سنگ ها/با رودی که می رود/با خنده کودکان عراقی/مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار/صدای تو چشمه ای خواهد شد/و انسان را با انسان/آشتی خواهد داد.

Friday, March 21, 2008

حتی ریرا نیست

روزهای آخر سال که باشد، ترافیک و نبودن تاکسی هم که باشد، باز فرقی نمی کند، نظم زندگی به هم می ریزد. به هر خیابانی که برسی باز باید منتظر شوی.اینجاست که دیگر همه اولویت ها در رسیدن به هر روش و با هر وسیله ای خلاصه می شود.انتظار سخت است. پس اگر سر خیابان ایستاده باشید و ناگهان راننده تاکسی خطی از شما بخواهد که در صورت توافق نفر جلو شما دو نفر جلو بنشینید مشکلی وجود ندارد؟باز اجباری وادارتان می کند که این بی نظمی را بپذیرید. در صورتی که نفر جلو در صندلی عقب بنشیند تو و دوستت می توانید دو چهار راه را در صندلی جلو تحمل کنید. با خود فکر می کنید : «اشکالی ندارد، باید این روزها نشستن در صندلی جلوی تاکسی را هم غنیمت شمرد، به هر حال بهتر از پیاده روی است»
راننده به مسافری که در صندلی جلو نشسته چیزکی می گوید و او نیز پاسخی می گوید. موی سفید و بلند مسافر جلو از شیشه عقب در چشم باقی می ماند. راننده بر می گردد و می گوید:« آقا شرمنده، با یه ماشین دیگه برین»
با گفتن این جمله مسافر صندلی جلو در تاکسی را باز می کند و از تاکسی بیرون می آید. چهره آرام در مویی سفید محو می شود. شاعر سرزمین توست. گهواره و نارنج و اطلسی است. بابونه و تمشک و عسل. بوی نا و خستگی است. سید علی صالحی با ریرا و طعم نمک و دریا از تاکسی پیاده می شود. دلم رم می کند. می گویم:« آقا شما بفرمایین.» می گوید:« نه جوونا به گردن ما حق دارن.» به راننده می گویم:« آقا من سوار نمی شم.» شاعر سوار تاکسی نمی شود و ما پیاده می رویم. تاکسی خالی از کنارمان می گذرد و شاعر سرزمین من تنهای خیابان منتظر تاکسی می شود. با غرور مانده و دردی که در قلبم بیداد می کند. دو گرگ گرسنه را به یاد می آورم که در ذهن شاعر از خیابان شریعتی به سمت دماوند خسته می روند. ریرا در من اوج می گیرد و شاعر به انتظار تاکسی بعدی در خیابان منتظر می ماند. بی آنکه کسی او را بشناسد. نه راننده ای که قدرش بشناسد نه ریرایی که دستش بگیرد. دو تا گرگ گرسنه از سمت تجریش خسته تا سر خیابان دولت له له زنان به شاعر سرزمینم می رسند. من و دوستم از اولین پیچ خیابان می گذریم و شاعر با ریرا و دو تا گرگ گرسنه تنها می ماند. طعم بابونه و نارنج در خیابان دولت زیر زبانم می ماسد.شاعر سرزمین من تنهاست.

Thursday, March 20, 2008

من و درخت بهار

بهار با یک درخت گل داده به خانه ام آمده است. بعضی غنچه ها که وا شده اند به سفیدی می زنند. نام این غنچه و درخت کوچک را نمی دانم. اسمش را گذاشته ام درخت بهار.همنشینم در حیاط خانه و بهار غنچه داده درخت،گربه ای است که از کنار شاخه های درخت خرمالو رد می شود و پشت پنجره به عادتی نامعلوم زل می زند به من که پشت میز نشسته ام.کمی می ایستد، چیزکی زیر لب می خواند و با زبان نامفهوم گربه ها به گمانم درد دلی با من بی خبر از جهان او می کند و بعد که درد دلش تمام شد می رود و خانه خالی می شود. حیاط خالی می شود و باز من و درخت بهار تنها می مانیم. درخت بهار از امروز که روز اول سال بود در تمنای بارانی است که تکه ابر باردارش از گوشه افق می گذرد و در ایستگاه آسمان، سقف بالای سر ما می شود. بهار و درخت و این حیاط کوچک تشنه باران اند.خیلی وقت است که باران به این حوالی نیامده تا موسیقی ملایم اش در ناودان خانه و برگ درختها جاری شود. از باران که بگذریم. امروز گربه پشت پنجره نیامد. من و درخت بهار بی او اولین روز سال تازه را با هم به پایان بردیم.چند غزلی از سعدی خواندم و یکی دو فیلم نگاه کردم.روز گذشت و سال 87 با گذر همین یک روز خود را به تاریخ معرفی کرد.گذر این روز برایم شبیه گذر تمامی روزهای دیگر بود. جز آنکه سفیدی غنچه های شکوفه درخت بهار بیشتر شده بود و دیدن گلهای ریز سفید حس آرامش بخش خاصی برایم داشت.
برایتان سال خوبی آرزو می کنم. با گل و لبخند هایی که بر لبانتان بنشیند. آن تکه ابر باران گرفته گوشه افق، که بهار را با خود به این سو آن سو می برد، تقدیم شما.